تبليغاتX
قلمی های محمد مهاجری
سیاسی اجتماعی فرهنگی

دیروز رفتم شکنجه گاه کتاب. یعنی همان جایی که اسمش را گذاشته اند نمایشگاه کتاب. شلوغی اش، هم کلافه ام کرد و هم، متحیر. اگر این همه کتابخوان داریم، چرا سرانه مطالعه در کشورمان روزی ۳-۴ دقیقه یا در رویایی ترین آمار، ۱۷-۱۸ دقیقه در روز است؟ و اگر این همه کتاب خر داریم، چرا تیراژ کتابها از ۱۰۰۰و۲۰۰۰بالاتر نمی رود؟

غرض دیروزم از نمایشگاه رفتن، دیدن رضا امیرخانی، نویسنده با اخلاق و ارزشمند و کاربلد و بامعرفت کشورمان بود. با یک سلام علیک ۱۰-۱۵ ثانیه ای، کارم در نمایشگاه تمام شد. خواستم در همین اندازه بگویم به عنوان بک کنابخوان ، ارزش کارهایش را می فهمم.

دوست داشتم سیدمهدی شجاعی را هم ببینم و به خاطر آخرین کتابش (در باره مدعیان انتظار ظهور حضرت حجت)، دستش را بفشارم که نبود. بسان اویس فرنی به او سلام کردم و از ازدحام و گرمای شکنجه گاه کتاب گریختم.

بعدالتحریر: خدا به عیال خیر بدهد که آقازاده ها را زودتر برده بود نمایشگاه و گشت های شان را زده بودند و همین باعث شد من کمتر شکنجه شوم.

نوشته شده توسط محمد مهاجری در ساعت 7:16 | لینک  | 

تا نزدیک غروب با مادر حرف می زدم. اذان را که گفتند رفت برای وضو و نماز. من هم.

بعد از نماز اجازه خواستم که بروم. گفت:" بمون". بهانه آوردم که هنوز بازدید عید بعضی ها را پس نداده ام. قول دادم یکی دو روز دیگر باز هم بیایم.

خداحافظی اش مثل همیشه بود: خدا پشت و پناهت. یواش برو...

شب دلگیری بود. راه هم کش آمده بود. هرچه می رفتم نمی رسیدم. این جمله مادر توی گوشم زنگ می زد:"بمون"

جایی که باید برای عید دیدنی می رفتیم فاصله اش با خانه خودمان کم بود. حوصله حرفهای صدتایک غاز مرسوم این مهمانی ها را نداشتم. زودتر از حد معمول خداحافظی کردیم.

دو سه بار شماره تلفن مادر را گرفتم اما قبل از آنکه زنگ بزند قطع کردم. دلشوره بدی داشتم.

نمی دانم چقدر دیرتر ، تلفن زنگ زد. برادرم بود.

صدایش نگران بود.گفت اگر فرصت دارم با او ، مادر را تا بیمارستان برسانیم.

به سرعت لباس پوشیدم. پنهان از چشم دیگران، پیراهن مشکی ام را هم روی صندلی عقب ماشین انداختم. دلم گواهی می داد راهی که می روم به بیمارستان ختم نمی شود.

هرچه سوره از حفظ بودم خواندم. در تاریکی شب، رانندگی با چشمهای بارانی آسان نبود. یادم نمی آید از چه مسیری رفتم اما وقتی سوره کوثر تمام شد، رسیدم.

برادر، روی پله های طبقه بالا نشسته بود و سرش را میان دو دستش فشار می داد. پیراهن مشکی را که توی دستم دید، بی نیاز از هر توضیحی شد.

مادر خواب بود. آرام آرام. یواشکی در گوشش گفتم: بی معرفت! لا اقل وقتی گفتی"بمون" دلیلش رو هم می گفتی.

پدر ، بهت زده کنار تخت مادر نشسته بود و قرآن می خواند. نه سلامم را شنید و نه نجوایم با مادر را.

اگر شیونهای خواهر که دقایقی بعد شروع شد، نمی بود، همه چیز آرام می ماند. شاید آن قدر آرام که هیچ کس مرگ مادر را باور نمی کرد. حتی خود مادر.

امروز ۹ سال از آن باور سخت گذشته است

نوشته شده توسط محمد مهاجری در ساعت 0:0 | لینک  | 

ساعتی بعد از طلوع آفتاب به دنیا آمده ام. آن سال،۲۷ بهمن مقارن یکی از روزهای ماه رمضان بوده است.اگر اشتباه نکنم، دهم رمضان.

مادر می گفت، از روز اول رمضان تا روز قبل از آمدن من، با وجود نهی های فراوان این و آن، روزه دار بوده است. می گفت  از آن جهت که فرزند اول شان پس از یک بیماری،آنها را ترک گفته، آمدن من برایشان(او و پدر) شادی آورده است.

از آن ۲۷ بهمن ۵۰سال گذشته است اما یقین دارم در همه این سالهای زیاد،کمتر زمانی برای آنها مایه شادی بوده ام.

۵۰سال ، واقعا زود نگذشته است اما گذشته است.روزهای شیرین و تلخ فراوانی داشته است، اما تا کنون برای گذر عمرم تاسف نخورده ام. معنایش این نیست که این سالهای دراز را خوب سپری کرده ام. نه. اما گمان نمی کنم اگر دوباره به دنیا بیایم بتوانم بهتر از اینی باشم که هستم.

از روزگار نوجوانی، این شعر معروف سعدی را که می گوید:" ای که پنجاه رفت و در خوابی / مگر این پنج روزه دریابی" را در یاد دارم و همیشه به فکر روزی بودم که مصداقش قرار گیرم. حالا گرفته ام!

مادرمی گفت روزی که تو به دنیا آمدی، بارندگی بود. یادم نمی آید گفت برفی بود یا بارانی. بارها خواستم بپرسم که فرصت نشد . هشت - نه سال است که فرصت سوال کردن را دارم اما او رفته است. از پدر هم نپرسیده ام. اصولا بابا ها جزئیات را به خاطر نمی سپارند، حتی خوش حافظه هایی مثل حضرت ابوی.

شب ۲۷بهمن امسال هم مثل ۲۷ بهمن ۱۳۴۰، باران آمد و ۵۰سالگی ام را خیس کرد. زیر باران رحمت، دستهایم به سمت خدا، بالا بود: الها!هر آن چه مادر در باره ام آرزو می کرد، عنایت کن. نه به خاطر من. به خاطر رضایت دل او که فرزند زهرا(س) بود .

نوشته شده توسط محمد مهاجری در ساعت 6:53 | لینک  | 

امروز-۳۰دی- برایم روزی است عزیز. اذان ظهرش را خیلی دوست دارم. یادم نمی رود صدای اذانی را که آن روز- ۲۶سال قبل- در خیابان جامی تهران شنیدم.

خدا و محمد و علی ،... نماز و قرآن و یاد حق، همیشه با او باد.

این روز را به خودم وخودش- که می داند محبوبترین آدم عالم است برایم- تبریک می گویم.

نوشته شده توسط محمد مهاجری در ساعت 6:18 | لینک  | 

 چشمهایش می گوید همه دردش از جسمی نیست که بخشی از آن را به تیغ جراح سپرده و بعد از 4-5 ساعت، جان سالم به در برده است.

آدمهایی که جسم شان مریض است، این جوری غم توی صورت شان نمی دود.

مدتی طول می کشد تا بدانم مرد میانسال، سالهاست که درد بیماری را تحمل می کند و به کسی چیزی نمی گوید.  او، می گوید درآمدم کفاف زندگی روزمره ام را هم نمی دهد چه برسد به اینکه بخواهم خرج درمانم را هم از آن کنار بگذارم.

گفت پسرش را 5سال قبل داماد کرده و دخترش را هم یکسال و نیم قبل به خانه بخت قرستاده، آن هم با مشقت.

گفت اگر می خواستم درد بیماری ام را به رخ آنها بکشم، زندگی بچه ها و زنم تلخ می شد، اما حالا پسر و دخترم، هرکدام شان فرزندی دارند و مادربزرگ هم دنیایی دارد، پر از نشاط.

وقت ملاقات، که کسی به ملاقاتش نیامد، یقین کردم زن و فرزندانش در شهری دورند. ته لهجه خودش هم نشان از این داشت که در جایی خیلی دور از پایتخت به دنیا آمده  اما این جور نیود. یعنی هم بود و هم نبود. لهجه اش در بیش از پنج دهه زندگی هنوز اصیل مانده بود اما خانه اش از چهل سال قبل در پایتخت بود. اولش با مستاجری و چندسالی است در یک آپارتمان 80-90متری در مرکز شهر که سندش به نام همسرش است.

می گفت بیش از آنچه که بیمه تقبل کرده، تا حالا هزینه دارو و درمانش نکرده است. می گفت از خیابان ناصرخسرو و دلالهای داروهای بیماری های صعب العلاج، فقط اسمش را شنیده است. می گفت هرگز از دهان زن و بچه اش نبریده که لقمه ای به دهان دکترها بگذارد.... و می گفت این بار که کارش به بیمارستان کشیده ، به ضرب و زور و اصرار برادرش بوده که هزینه مداوایش را تقبل کرده است.

گفت: چند روز قبل به خانواده ام گفته ام باید بروم ماموریت. رفتم و برگشتم و یک راست آمدم بیمارستان. گفت: دعا کن زودتر مرخصم کنند. نمی خواهم حانواده ام بفهمند دردمندم. نمی خواهم تلخ بشوند....غصه اش اما – آن جور که من حدس زدم – بدهی ای است که به به برادر دارد، برای همین خرج عمل و بیمارستان .

                                                                  ****

لباسهایش را که توی کمد اتاق چروک شده اند می پوشد و سعی می کند کیس های کت و شلوارش را از بین ببرد. انگار دوست ندارد بی نظم و نامرتب ، جلوی دیگران نمایان شود.

در آستانه در اتاق، ناگهان چشمم می افتد به خانمی جوان که زل زده است به مرد میانسالی که بی توجه به اطراف، موهای کم پشتش را شانه می کند.

مرد میانسال یک بار دیگر خداحافظی گرمی می کند و به سمت در می رود.

نگاهش که به نگاه زن جوان دوخته می شود، دو سه قدم به عقب بر می گردد. پایش توان ایستادن ندارد انگار. روی لبه تخت می نشیند و به زمین نگاه می کند. سکوت ، اتاق را پر می کند.

راز مرد، حالا دیگر لو رفته است. دست در دست هم از اتاق می روند.

چشمم نه پشت سر آنها که دنبال این خیال می دود:

پدر با معرفت تر بود که دردش را به دخترش نمی گفت یا دختر بامعرفت تر بود که رازپوشانی پدر را به رویش نمی آورد؟

سوال خیالی ام را تصحیح می کنم: پدر بی معرفت تر بود یا دخترش؟!

خوابی که پلکهایم را سنگین می کند، نمی گذارد دنبال جواب سوالم بدوم.

نوشته شده توسط محمد مهاجری در ساعت 22:52 | لینک  | 

مادر دارد از فرزندش که دوره پیش دبستانی را می گذراند، درس می پرسد. این کار، تکلیفی است که مدرسه بر عهده مادر گذاشته است.

مادر: به بچه گوسفند چی میگن؟

کودک: بره

مادر: به بچه سگ چی می گن؟

کودک: توله سگ

مادر: به بچه خر چی می گن؟

کودک: کره خر

مادر:به بچه گاو چی می گن؟

کودک سرش را به گوش مادر نزدیک می کند و چیزی می گوید.

مادر: درسته

توجه اطرافیان جلب می شود و نگاه تعجب آمیزشان به سوی کودک برمی گردد.

مادر نمی گذارد انتظار زیاد به طول بیانجامد. می گوید:گفتن اسم بچه گاو، زشت است. چون بعضی ها آن را به عنوان فحش به کار می برند.

معصومیت کودک، بر سر همه آوار می شود. او هنوز نشنیده است که نام بچه خر و سگ هم، در فرهنگ ما فحش است.

* این کودک پیش دبستانی، نوه من است.

نوشته شده توسط محمد مهاجری در ساعت 8:15 | لینک  | 

لذت بخش است در آستانه ۵۰سالگی، نوه ۵ ساله ات بنشیند روبرویت و از تو بخواهد با او "بیست سوالی" بازی کنی.

او که تازه این بازی را یادگرفته  اسمش را"بی سوالی" تلفظ می کند. به من می گوید:" در باره  یه چیزی فکر م کنم، شما بگین چیه؟". به سبکی که مورد انتظارهم هست به دور و اطراف نگاه می کند، کله اش را می خاراند و ... می گوید:"فکرکردم."

حالا نوبت من است که تفکر کنم و چیزی را که او در باره اش فکر کرده(=حدس زده) حدس بزنم.

طبق معمول اولین سوالم این است که:"جانداره؟" و او می گوید:"نخیر. بی جانداره"!

گفتن این کلمه، خنده را توی اتاق منفجر می کند.  از اینکه می فهمد همه دارند به او می خندند بغض می کند . دستهایش را جلوی صورتش می گیرد تا کمتر خجالت بکشد. دیری نمی گذرد که صدای گریه اش، ته مانده لبخند حاضران را از روی صورت شان بر می چیند و برای  به دست آوردن دل آزرده کودکی ۵ ساله  نوازشش می کنند و با وعده و وعید راضی اش می کنند که بازی را از سر بگیرد.

او ، اما دست مرا می گیرد و می خواهد که همراهش به اتاق دیگر برویم و بازی را ادامه بدهیم.

 از اینکه  در جمع خانواده ، تنها کسی هستم که به اشتباهش نخندیده ام، قلبا خوشحالم.

نیمساعت بعد در حالی که بازی مان گل انداخته، همه آنهایی که به او وعده و وعید داده اند، با قاقالی لی هاشان از راه می رسند. باران شادی بر سر و رویش می بارد. همه آنها را که تا نیمساعت پیش به او خندیده بودند، می بوسد و حتی رفتار نیمساعت قبل را به روی شان نمی آورد.

در خودم فرو می روم و به دنیای نکبتی سیاست فکر می کنم. و اینکه چه بسیار اتفاقات ناخوشایندی که می تواند خیلی زود و حتی بدون قاقالی لی سرانجامی خوش پیدا کند، تبدیل می شود به عقده هایی که دیر می پاید.

 

 

نوشته شده توسط محمد مهاجری در ساعت 12:23 | لینک  | 

دوهفته پیش در یک مراسم خانوادگی، آیت الله خزعلی هم حضور داشت.گرچه کهولت باعث شده است راه رفتنش به کندی و با کمک عصا و واکر انجام شود، اما بودنش در جمع، مانند همیشه، موجب خوشحالی حاضران است.

آن روز هم به زحمت آمد و روی یک صندلی نشست. باتک تک حاضران - چه آنها که می شناخت و چه آنها که بار اول او را می دیدند - به گرمی سلام و احوال پرسی کرد.

پس از چند دقیقه لب به سخن گشود:

"عافیت و تندرستی نعمت بزرگ خداوند است و اگر این نعمت نباشد، حتی نمی توان از عبادت لذت برد.مدتی قبل یک روز هنگام وضو گرفتن درد شدیدی در ناحیه کمر احساس کردم و وضو را نیمه تمام رها کردم. بالاخره پس از ساعتی توانستم وضو بگیرم. بعد از وضو از خدا خواستم برای اینکه بتوانم عبادت کنم، عافیت و سلامت خواستم. هنوز از درخواست این نعمت فارغ نشده بودم که از دعایم پشیمان شدم و به خدا گفتم آنچه خود می پسندی همان را در حق من روا بدار."

چندنفر از حاضران چشم از او برگرفتند و به زمین دوختند. حرف آیت الله بر دلشان نشسته بود و شاید در دل بر او رشک می بردند. اشکهای حلقه زده را هم در چشم یکی دونفر دیدم. عده ای هم مات و مبهوت او را نگاه می کردند.

او باب صحبت دیگری را باز کرد و بیانش را با آیات و روایات قرآن آراست. سخنی هم از فرزدق ، شاعر عرب مداح اهل بیت به میان آمد.

در میان حرفهایش کودکی که سنش به زحمت به دوسال می رسید، به سمت او آمد و میوه گاز زده ای را به او تعارف کرد. آیت الله سخنش را قطع کرد،در حالی که به او لبخند می زد دستش را بر سر کودک کشید، میوه را از اوگرفت ، گوشه بشقاب گذاشت وتشکر کرد.کودک که با رضایت از پیش او رفت، سخنش را ادامه داد.

 این رفتارها را مکررا از آیت الله خزعلی دیده ام . خلقیات او در میان نزدیکان و اقوام، زبانزد و درس آموز است، حتی برای آنانکه با او اختلاف نظر سیاسی دارند.

نوشته شده توسط محمد مهاجری در ساعت 16:12 | لینک  | 

۳۳سال از آخرین اول مهری که به مدرسه  رفته ام می گذرد. اما در همه این ۳۳سال هنوز اول مهر و شب قبل از آن ، اضطراب دارم!
نوشته شده توسط محمد مهاجری در ساعت 18:14 | لینک  | 

دوسال و سه ماه از روزهایی که جوانهای پاکدل ، شیفته شعارهایی شده بودند که حالا با یادآوری اش حالشان بد می شود، می گذرد.

دزدگیر۸۸ صفت شعارگونه ای بود که جوانهای پرشور به آقای احمدی نژاد نسبت می دادند. واقعا چه کسانی آن دزدگیر را از کار انداختند؟ موافقید چنین گمان کنیم که دزدگیر۸۸ را همان هایی از کار انداختند که در هیاهوی شعارها داشتند برای روزگار بعد از احمدی نژادشان، کیسه می دوختند؟

چه هوشمند آدمهایی اند آنهایی که دزدگیر می سازند، دزدگیر را توی دهان مردم می اندازند، دزدگیر را از کار می اندازند و ... و خلاصه همه مان را سر کار می گذارند! 

نوشته شده توسط محمد مهاجری در ساعت 15:53 | لینک  |