مادر می گفت، از روز اول رمضان تا روز قبل از آمدن من، با وجود نهی های فراوان این و آن، روزه دار بوده است. می گفت از آن جهت که فرزند اول شان پس از یک بیماری،آنها را ترک گفته، آمدن من برایشان(او و پدر) شادی آورده است.
از آن ۲۷ بهمن ۵۰سال گذشته است اما یقین دارم در همه این سالهای زیاد،کمتر زمانی برای آنها مایه شادی بوده ام.
۵۰سال ، واقعا زود نگذشته است اما گذشته است.روزهای شیرین و تلخ فراوانی داشته است، اما تا کنون برای گذر عمرم تاسف نخورده ام. معنایش این نیست که این سالهای دراز را خوب سپری کرده ام. نه. اما گمان نمی کنم اگر دوباره به دنیا بیایم بتوانم بهتر از اینی باشم که هستم.
از روزگار نوجوانی، این شعر معروف سعدی را که می گوید:" ای که پنجاه رفت و در خوابی / مگر این پنج روزه دریابی" را در یاد دارم و همیشه به فکر روزی بودم که مصداقش قرار گیرم. حالا گرفته ام!
مادرمی گفت روزی که تو به دنیا آمدی، بارندگی بود. یادم نمی آید گفت برفی بود یا بارانی. بارها خواستم بپرسم که فرصت نشد . هشت - نه سال است که فرصت سوال کردن را دارم اما او رفته است. از پدر هم نپرسیده ام. اصولا بابا ها جزئیات را به خاطر نمی سپارند، حتی خوش حافظه هایی مثل حضرت ابوی.
شب ۲۷بهمن امسال هم مثل ۲۷ بهمن ۱۳۴۰، باران آمد و ۵۰سالگی ام را خیس کرد. زیر باران رحمت، دستهایم به سمت خدا، بالا بود: الها!هر آن چه مادر در باره ام آرزو می کرد، عنایت کن. نه به خاطر من. به خاطر رضایت دل او که فرزند زهرا(س) بود .
